۹ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۹:۰۵
گفت‌وگوی ابنا با آیت‌الله سیدمجتبی حسینی؛ «یادی از پدر و قیام گوهرشاد» تا «خاطراتی از رهبر انقلاب، شهید سیدحسن نصرالله و آیت‌الله سیستانی»

«در جلسه‌ای بعد از اربعین در خدمت آیت‌الله سیستانی بودم، مقداری وضعیت اربعین را تشریح کردم و بعد برای ایشان دعا کردم که خداوند ایشان را مستدام بدارد. ایشان گفتند: برای آقا (رهبر انقلاب) دعا کنید که الان تشیع و اسلام به ایشان بستگی دارد.»

به گزارش خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ آیت‌الله سید مجتبی حسینی، نماینده رهبر انقلاب در عراق، متولد ۱۳۳۳ در مشهد و فرزند آیت‌الله سیّد جلیل حسینی از علمای معروف مشهد است.

آیت‌الله حسینی در گفت‌وگویی تفصیلی با خبرگزاری اهل‌بیت(ع) ـ ابنا ـ از دوران زندگی و تحصیل در مشهد و قم تا وقایع انقلاب و فعالیت در سمت‌های مختلف از جمله نمایندگی رهبر انقلاب در سوریه و عراق گفته است:

ابنا: در محضر آیت‌الله حاج سید مجتبی حسینی، نماینده‌ی ولیّ فقیه در کشور عراق هستیم. خیلی خوش آمدید. به عنوان سؤال اول مختصری از زندگانی و فعالیت‌های علمی و اجتماعی خودتان و همچنین مقداری از خاندان پدری و مادری به ویژه حیات علمی و خدمات اجتماعی والد معظم مرحوم آیت‌الله حاج سیدجلیل حسینی بیان بفرمایید.

بسم‌الله الرحمن الرحیم. بنده فرزند آیت‌الله آقا سید جلیل حسینی رحمت‌الله‌علیه هستم، و والده بنده هم دختر مرحوم آیت‌الله آقا نجفی رحمت‌الله‌علیهما بودند که از علمای بنام مشهد در آن زمان محسوب می شدند. آقای علم الهدی نماینده محترم مقام معظم رهبری در خراسان رضوی و امام جمعه مشهد مقدس و اخوی‌های ایشان هم پسر دایی‌های ما هستند. و آن محلی که محل تولد همه‌ی ما خواهران و برادران هست، الان به عنوان زائرسرای ثامن الحجج(ع) است که ابوی آنجا را برای روحانیون زائر وقف کردند، آنجا الان بحمدلله دائر است و در ۵ طبقه ساخته شده است. دوران  دبستان را در مدرسه غزالی که نزدیک منزل بود باتفاق برادر دیگرم که یکسال از من بزرگتر است گذراندیم.

من در ابتدای حرکت انقلاب در سال ۴۲ به دبستان می‌رفتم. دبستان در مقابل خانه‌ی آقای قمی بود. با تظاهراتی که در آنجا شد، مدرسه را تعطیل کردند و با یک عده پاسبان در میان جمعیت کوچه‌ای باز کردند که ما به خانه رفتیم و بعد هم صدای تیراندازی‌ها بلند شد.

من ۱۹ سال در مشهد بودم، از ۱۲ سالگی وارد حوزه شدم و ابوی هم کمک می‌کردند که ما قدری سریع‌تر پیش برویم، تقریباً تا اواخر سطوح را در مشهد خواندم. مقدمات را در خدمت اساتید خصوصی بودم و در سطوح از اساتیدی مانند مرحوم آیت‌الله طبسی که متولی محترم آستان قدس رضوی بودند، و حاشیه و معالم و قوانین، و مقدار کمی از رسائل را از ایشان دریافت کردیم. آن مرحوم خیلی خوش‌بیان و متخلق به اخلاق حسنه بودند. در مناسبتهای مختلف مطالب سیاسی و نقد حکومت را می‌کردند و ساواک درس را تعطیل می‌کرد و مکرر جای درس عوض می‌شد.

استاد دیگر بنده مرحوم آقای صالحی بودند که عمدة لمعة را در خدمت ایشان بودم و همچنین مرحوم آقای اشکذری از اساتید ما بودند که اکثر مکاسب و رسائل و جلد اول کفایة را نزد ایشان تلمذ نمودم، وی از تواضع خارج از وصفی برخوردار بود. جلد دوم کفایه را از محضر آیت‌الله سلطانی در قم بهره‌مند شدم، وهم زمان به درس خارج نیز وارد شدم در نوزده سالگی در سال ۵۳ که به قم حجرت کردم در «مدرسه ‌خان» مقابل حرم حضرت معصومة سلام‌الله‌علیها حجره‌نشین شدم.

تقریباً حدود ۳ سال در مدرسه بودم که ازدواج کردم. آنجا به درس آیت‌الله وحید خراسانی ‌رفتم و شاگردی ایشان حدود ۱۶ سال ادامه داشت. یک دوره اصول و هم زمان ابواب مختلفی از فقه را از ایشان بهره بردم. البته این مدت مقداری به انقلاب و ناامنی‌های آن برخورد کرد که موجب تعطیلی دروس می‌شد. همچنان ابوابی از فقه را محضر آیت‌الله گلپایگانی استفاده کردم. مقدار قابل توجهی هم در مباحث فقهی مرحوم آیت‌الله میرزا جواد تبریزی شرکت نمودم و در عموم درس‌ها مقید به مباحثه بودم.

البته از قبل هم که در مشهد بودم معمولاً ابوی تشویق می‌کردند که تدریس کنیم. ما هر چه که می‌خواندیم بعد تدریس می‌کردیم. تدریس هم آزاد بود، هر کسی شاگردی داشت درس می‌داد. لذا هم در مشهد زیاد درس می‌دادم و هم به قم که آمدم، قبل از ازدواج روزی ۳-۴ تا تدریس داشتم. بعد از ازدواج نیز تدریس می‌کردم، هم به طور آزاد و هم در برخی مدارس قم، مثل مدرسه‌ کرمانی‌ها، جامعة الزهرا(س) و... درس آزاد در مسجد اعظم و مکانهای دیگر، و درسها در موضوعات مختلفی بود؛ کتاب‌های درسی رسمی حوزه: اصول، فقه، کلام، فلسفه و حتی کتاب روش رئالیسم علامه  طباطبایی را که مرحوم شهید مطهری بر آن شرح زده‌ بودند، تدریس نمودم.

همزمان از اوائل جوانی در مناسبت‌های مختلف سفرهای تبلیغی می‌رفتم و بدین مناسبت به اکثر مناطق ایران سفر نموده‌ام.

مقداری آشنائی بنده با فضای عربی زمانی بود که قبل از سن قانونی بودم، و با پدر و مادرم به حج رفتیم که یک حج مفصلی هم بود، زمینی رفتیم ۹ روز در سوریه ماندیم و سپس ۵۰ روز در مکه بودیم و پس از اعمال حج ۴۰ روز در مدینه ماندیم واز راه سوریه برگشتیم و حدود یک هفته در سوریه ماندیم،  خلاصه مجموعاً اول ماه رمضان رفتیم و در ماه محرم بعد از عاشورا به ایران برگشتیم. من آنجا با عربها انس می‌گرفتم. در مسجدالحرام و جاهایی که برای زیارت می‌رفتیم، قدری با آن‌ها انس می‌گرفتم.

سابقه این سفر باعث شد که پس از انقلاب بعنوان روحانی حج و عمره انتخاب شوم و توفیق تشرفهای زیادی که عدد آنها یادم نیست به عنوان روحانی از استانهای مختلف مشرف شوم. از طرفی با علاقه‌ای که به زبان عربی داشتم، تمامی درس‌های آیت‌الله وحید را همزمان با القاء ایشان به فارسی، به عربی می‌نوشتم؛ نه این‌که نُت‌برداری کنم، کل مطلبی که ایشان می‌فرمودند، هم‌زمان همه‌ آن تحریر می‌شد. به غیر از این، به کتابخانه می‌رفتم و کتاب‌های منفلوطی، جرجی زیدان و امثال این کتابهای ادبی که به زبان عربی روز نوشته شده بود را مطالعه می‌کردم و احیانا به صوت الثورة الفلسطینیة گوش می‌دادم.

ابنا: به عنوان طلبه و روحانی جوان، سفر تبلیغی هم داشتید؟ و اولین تجربه تبلیغی‌تان به چه صورت بود؟

از سال حدود ۱۳۶۹ برای اولین بار جهت تبلیغ به لبنان سفر کردم، جریان لبنان رفتن من به این صورت بود که با یک روحانی در اتوبوس در مسیر مشهد هم صندلی شدم، او راهنمایی کرد که اگر بخواهی به لبنان بروی، سپاه یک جایی دارد، به آنجا برو و بگو که من می‌خواهم به آنجا بروم. من هم به آنجا رفتم و گفتم که من آمادگی دارم به لبنان بروم. گفتند: باید از شما امتحان بگیریم. گفتم: مانعی ندارد. امتحان زبان عربی گرفتند و پسندیدند و برای اولین سفر به لبنان رفتم، بدون این‌که قبلاً با عربی سر وکار داشته باشم. ما را بردند در پادگان امام علی(ع) در بعلبک که مرکز اعزام مبلغ برای ماه رمضان بود و جمعی از مبلغین در آنجا بودند، یکی از آقایان ایرانی‌ها هم مسئول آن‌ها بود. قرار شد برویم به مجلس ترحیم شهید سید عباس موسوی که در همان روزها شهید شده بود، مجلس ترحیمی که جمعیت زیادی از شخصیتهای علمی و سیاسی در آنجا حضور داشتند، همه روحانیون و مبلغین هم به آنجا آمده بودند.

ابنا: منظورتان شهید حجت‌الاسلام سیدعباس موسوی دبیرکل اسبق حزب‌الله است؟

بله. مسئول مبلغین بنده را برای سخنرانی در آن‌ مجلس عظیم و پر ابهت انتخاب کرده بود و آن اولین  سخنرانی من به زبان عربی بود و فهمیدم هدف این بود که من را آزمایش کنند. در آنجا سخنرانی کردیم و قبول افتاد. بعد هم من را تقریباً به بزرگ‌ترین روستای آنجا فرستادند که «تمنین التحتا» نام داشت. در یک ماه رمضانی که در آنجا بودم هیچ‌کسی که یک کلمه فارسی بلد باشد نبود، فقط در بین ماه یکی از دوستان ایرانی به دیدن من آمد و به قول معروف یک شکم سیر با او به زبان فارسی صحبت کردیم و الّا همه عرب بودند. آنجا مجالس متعدد داشتم، من هم در تمنین مجلس داشتم، هم در «بدنایل»، هم در «حوش الرافقه» و در جاهای مختلف ۶ تا برنامه داشتم و این باعث شد خیلی با افراد انس گرفتیم. حتی در «بریتال» که جای بزرگی بود برای سخنرانی رفتم. این سخنرانی به طور مستقیم از رادیوی بریتال پخش می‌شد. بعد از ماه رمضان به ایران برگشتم. فکر می‌کنم بعد از آن دو بار ماه رمضان و دو بار ماه محرم برای تبلیغ به لبنان رفتم که مجموعاً شاید چهار سفر بود.

یکی از رمضان‌ها هم جریان جالبی داشت. آن زمان با توجه به برخوردهائی که حرکت «امل» با «حزب‌الله» داشت قسمتهائی از جنوب با حضور حزب‌الله و ایرانی‌ها مخالف بودند. و قبل از آن در صور راهپیمایی کرده بودند که «بدنا نحکی بالمکشوف إیرانی ما بدنا نشوف» (یعنی می‌خواهیم صریحاً بگوییم که ما اصلاً نمی‌خواهیم ایرانی‌ها را ببینیم). هنگام تقسیم مبلغین برای رمضان مسؤول اعزام گفت: چه کسی حاضر است که به آنجا برود؟ گفتم: من می‌روم. به جایی رفتم که تقریباً مرکز احزاب مختلفی بود، اکثر آن‌ها طرفدار امل بودند. در بین آنها حزب بعث عراقی بود، حزب‌های مختلف چپی بود، همه حزبی بودند. یک جوان حزب‌اللهی بود که من میهمان او بودم. به مسجد رفتم، یک نفر به من گفت: شما از کجا آمدید؟ گفتم: از قم. گفت: از طرف چه کسی؟ گفتم: هیچ‌کس، خودم آمده‌ام، ماه رمضان است و به اینجا آمده‌ام. گفت: کسانی که به اینجا می‌آیند حتماً باید برگه از آقای فلانی «یکی از روحانیون صور» داشته باشند. من نام او را نشنیده بودم. من به او گفتم: من ایشان را نمی‌شناسم، من اینجا کاری با کسی ندارم و نماز می‌خوانم. نماز خواندم و بعد از نماز هم به افرادی که در مسجد نشسته بودند رو کردم و گفتم: جایز نیست انسان به امامی که نمی‌شناسد اقتدا کند. باید امام را بشناسد و بداند که عادل است تا اقتدا صحیح باشد. من از هیچ کدام شما توقع ندارم به من اقتدا کنید؛ ولی هر بار که نماز می‌خواندم، ۲-۳ نفر و کم‌کم ۵-۶ نفر می‌آمدند و اقتدا می‌کردند و بعد از نماز هم برای آن‌ها صحبت می‌کردم. یک حدیثی برای آن‌ها می‌خواندم، مسائل شرعی می‌گفتم. کم‌کم جمعیت زیاد شد. و برنامه پر رونقی گردید. نسبت به فهم لهجه‌های محلی لبنان یکی از اعضای جمعیت تعلیم الاسلامی به من علاقه‌مند شده بود و پیوسته با من همراهی می‌کرد و لهجه‌ لبنانی را به زبان فصیح برای من ترجمه می‌کرد که پاسخ می‌گفتم.

گفت‌وگوی ابنا با آیت‌الله سیدمجتبی حسینی؛ «یادی از پدر و قیام گوهرشاد» تا «خاطراتی از رهبر انقلاب، شهید سیدحسن نصرالله و آیت‌الله سیستانی»

آن ماه رمضان هم به این صورت گذشت و طوری بود که عرض کردم بنا بود اسم حزب‌الله در آنجا برده نشود. یک نفر امساکیه‌ای را به دیوار مسجد زده بود که یک آرم کوچکی از حزب‌الله داشت، نزدیک بود دعوا و زد و خورد شود، و پرس‌وجو می‌کردند چه کسی این را اینجا چسبانده است؟ این‌قدر شدید بود.

مردم آنجا که با من اُنس گرفته بودند و نماز جماعت و سخنرانی ما را گرم می‌کردند هر شب یک نفر من را برای افطاری به خانه‌اش دعوت می‌کرد و همراه من جمعی را نیز دعوت می‌کرد و این برنامه نیز موجب اُنس و اُلفت بیشتر توده‌های مردم با بنده می‌شد.

شب‌های قدر که رسید، طبق معمول از من دعوت کردند، ولی من دعوت کسی را قبول نکردم و گفتم  هرکس می‌خواهد افطار بدهد در مسجد افطار بدهد. گفتند: در مسجد غذا خوردن جایز نیست. گفتم: چه کسی گفته که جایز نیست. شب شهادت امیرالمؤمنین(ع) است. ما می‌خواهیم ثواب افطار به روح مولی امیرالمؤمنین(ع) تقدیم شود. این مسأله برای آن‌ها چیز تازه‌ای بود که کسی در مسجد غذا بخورد. وقتی این را به پیشنهاد کردم که غذایتان را به مسجد بیاورید، فوراً صدای این مسئله در آنجا پیچید و بانی‌های زیادی پیدا شد، ۵ شب پشت سر هم جمعیت در مسجد پر می‌شد و افطار داده می‌شد. در خواست کردم که رئیس حرکت امل سخنرانی کند، در نتیجه هم او و هم من سخنرانی می‌کردیم. به این نحوه ماه رمضان را گذراندیم. سفرهای مختلفی داشتم، بعد هم در محرم به جاهای مختلف رفتم. در این سفرهای تبلیغی با زبان عربی هم آشناتر شدم.

ابنا: تا چه زمانی به عنوان مبلغ در لبنان حضور داشتید؟

این قضیه تا سال ۷۵ بود. سال ۷۵ من در لبنان بودم، که از دفتر حضرت آقا با من تماس گرفتند که؛ شما به دفتر بیایید، حضرت آقا با شما کار دارند. گفتم: من الان در لبنان هستم، گفتند: بیایید، بعد به شما می‌گوییم. گفتم: خب من بدانم که برای چیست؟ گفتند: برای سیستان‌ و بلوچستان. نظر حضرت آقا این است که شما به آنجا بروید. بنده هم بر خود لازم دیدم که امر معظم له را اطاعت کنم و مسؤولیت را پذیرفتم، اما چون نگران آن بودم که نتوانم بصورت شایسته انجام وظیفه کنم عرض کردم که تقاضا دارم مأموریت حداکثر دو ساله باشد. بعد خدمت حضرت آقا مشرف شدم و ایشان توصیه‌ها و ارشادات لازم را ارائه دادند، در این جلسه هم امام جمعه و هم استاندار حضور داشتند. سپس جلسه معارفه‌ای با مسئولین عالی کشور و استان سیستان و بلوچستان در دفتر تشکیل شد و بنده به عنوان نماینده مقام معظم رهبری در امور اهل سنت به زاهدان هجرت کردم .

بنده آنجا وارد کار شدم، و سعی کردم ارتباطم را با مردم بر اساس صداقت و خدمت تقویت کنم به طوری که بدانند واقعاً ما خیرخواه آن‌ها هستیم و جز خیر برای مردم اعم از سنی و شیعی چیزی نمی‌خواهیم.

کار در این بخش بسیار گسترده بود. تشکیلات مفصلی داشتیم، واحد قبایل و طوایف داشتیم، واحد مدارس داشتیم، واحد ائمه‌ی جمعه و جماعات داشتیم، یعنی کل شئون اهل سنت در آن دفتر پیگیری می‌شد. لذا همکاری  و حرف‌شنوی مردم نیز با ما خیلی خوب بود. بنده بحمدالله قریب به ۷ سال مدیریت پرمشغله این سمت را به عهده داشتم .

ابنا: در اوایل گفتگو اشاره به مرحوم والدتان کردید، ظاهرا ایشان قبل از انقلاب، امام جماعت مسجدگوهرشاد بودند و در مقطعی جریانی پیش آمد که حکومت وقت (پهلوی) از امامت جماعت شدن ایشان ممانعت کرد، داستان این اتفاق چه بود؟

دو جریان مهم دارند. یک جریان زمان پهلوی است که «بهلول» در آنجا سه روز سخنرانی کرد و جمع کثیری به عنوان اعتصاب علیه بی‌حجابی جمع شده بودند. ایشان در غائله مسجد گوهرشاد در مسجد بودند که در آن کشتارها و تیراندازی‌ها به صورت معجزه‌آسائی از مهلکه نجات پیدا کردند. ایشان در حالی که عده‌ای را دستگیر کرده بودند و می‌بردند، در بین جمعیت می‌روند و خود را در میان مردم مخفی می‌کنند،  بعد مدتی ایشان دستگیر می‌شوند. در بازجویی به جای جلیل، خلیل نوشته بودند. می‌گفتند: سید خلیل فلان این کارها را کرده است، می‌گفتند: من جلیل هستم. هر چه آن‌ها می‌گفتند ایشان می‌گفت من جلیل هستم. همه چیز همان حرف‌های ایشان بود و فقط جلیل تبدیل به خلیل شده بود؟

یکی هم این بود که ایشان از قدیم امام جماعت مسجد گوهرشاد بودند. شاه می‌خواست به مشهد بیاید، ائمه‌ مسجد گوهرشاد را برای استقبال  دعوت کرده بودند، جز آیت‌الله آقا شیخ غلام‌حسین تبریزی که مسن بودند و آیت‌الله میلانی که مرجعی بزرگ محسوب می‌شدند و آقای سید حسن میردامادی، استثنائاً از این‌ها دعوت نکردند، نخواستند که بیایند، ولی به بقیه گفته بودند که حتماً بیایید. مسئول حرم در آن زمان یکی از نیروهای نظام بود، گفته بودند که شما باید بیایید. ایشان گفته بود: من نمی‌آیم، من تابع آیت‌الله میلانی هستم، هر چه ایشان انجام دهند، من هم انجام می‌دهم. بعد گفته بودند: شما چرا خودتان را با آقای میلانی مقایسه می‌کنید؟ اگر شما نیایید، اعلی حضرت ناراحت می‌شوند و شما را از مسجد بیرون می‌کنند و بعد ممکن است افراد فاسقی را در آنجا بگذارند. ایشان گفته بود: اگر فاسق باشد، بعد کم‌کم که به مسجد بیاید، عادل می‌شود. خلاصه ایشان را جواب کردند و ایشان دیگر برای نماز به آنجا نرفتند. مدتی در مسجد حاج رضا در همان کوچه‌ حمام شاه، نزدیک منزل نماز می‌خواندند. بعد هم در حسینیه‌ تهرانی‌ها بودند.

ابنا: این جریان برای چه سالی بود؟

الان سال دقیق را نمی‌دانم. احتمالاً شاید سال ۴۵-۴۶ باشد.

ابنا: ابوی در تظاهرات علیه رژیم پهلوی شرکت می‌کردند؟

ما بچه بودیم و در آن زمان تظاهراتی نبود، ولی روزهایی که راهپیمایی‌ها بود، ایشان ضعیف بودند و نمی‌توانستند به راهپیمایی بروند.

ابنا: اشاره کردید که حضرتعالی قبل از انقلاب و در ایام انقلاب در درس آیات عظام وحید و تبریزی حضورداشتید. نظر این دو بزرگوار رادر رابطه با انقلاب اسلامی چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا در آن زمان در حین درس این دو عالم بزرگوار نکته یا نکاتی راجع به انقلاب می‌فرمودند؟

نظر هر دو نسبت به انقلاب مثبت بود. انقلابی به آن معنا که سروصدایی داشته باشند و دائماً حرف بزنند نبود، ولی مثلاً آیت‌الله وحید از امام و از رشادت و مقاومت امام خیلی تعریف می‌کرد. یک جلسه‌ای بود، خب یک مقداری مشکلاتی ایجاد شده بود و ما طلبه‌ها در خدمت آقای وحید بودیم، یک سیدی بود که ایشان بعد یا فوت کرد یا شهید شد، ایشان خیلی داغ حرف می‌زد، بعضی از طلبه‌ها به او پوزخند می‌زدند. آقای وحید به آنها گفتند: شما غیرت ندارید که به او می‌خندید، این سید غیرت دینی دارد. در آن جریانی هم که افراد رفتند، راهپیمایی که در قم منجر به زد و خورد شد و مبدأ حرکت سال اخیر انقلاب بود، در آنجا هم ایشان سخنرانی کردند و مفصل از نظام را زیر سوال بردند وبه چیزی تشبیه کردند که با نور مبارزه می‌کند. امام را تشبیه به نور خورشید کردند و گفتند که هیچ‌کسی نمی‌تواند روی نور خورشید پا بگذارد، هر کسی بخواهد روی نورخورشید پا بگذارد، نور روی پای او می‌رود و نمی‌توان زیر پا گذاشت. ایشان مفصلاً در این زمینه صحبت کردند که حرف بسیار جالبی و تشبیه زیبایی بود. در جلسات خصوصی هم کاملاً ضد شاه بودند. ابداً این آقایان میل نداشتند، آقای تبریزی هم همین‌طور بودند. یعنی تمام خانواده‌های مذهبی این‌طور بودند.

ما کوچک که بودیم، به اول دبستان که رفتیم و کمی یاد گرفتیم چیزی بنویسیم، عکس شاه و فرح روی کتاب ما بود، روی پیشانی او نوشته بودیم: شاه خر است. برای او سیبیل درست کردیم. بعد در خانه عکس شاه و فرح را از کتاب‌های ما کندند که مشکلی ایجاد نشود، چون اگر معلم‌ها می‌دیدند ممکن بود مشکل ایجاد کنند. یا سرود شاهنشاهی که می‌خواندند ما از خودمان شعرهای دیگری علیه شاه می‌خواندیم. اصلاً در خانواده‌ی ما دولتی شدن عیب بود. هیچ‌کسی به دستگاه دولتی نمی‌رفت. بعضی از دامادهای دایی‌مان در آن زمان معلم مدرسه بودند. ما یک طور دیگری به آن‌ها نگاه می‌کردیم که این‌ها در دستگاه دولتی بودند. دستگاه دولت به عنوان طاغوت و به عنوان امری قبیح در بین خانواده‌های متدین در آن زمان مطرح بود. این حالت بود، ولی بعضی مبارزه می‌کردند و در نشر اطلاعیه و بیانات امام(رض) مشارکت می‌کردند، و برخی نه به این نحو نبودند.

ابنا: حضرتعالی فرمودید که جهت امر تبلیغ به کشورهای مختلفی تشریف بردید. استقبال مردم آن کشورها از یک مبلغ ایرانی چگونه بود؟ آیا با یک مبلغ ایرانی اُنس می‌گرفتند؟ مثلا آن زمان که در لبنان بودید.

لبنانی‌ها به شدت علاقه داشتند، خصوصاً که خود لبنانی‌ها هم در آن زمان اهل سخنرانی نبودند، گهگاهی سخنرانی می‌کردند و آن هم سخنرانی سیاسی می‌کردند، ولی ما سخنرانی می‌کردیم و مرتب با بچه‌ها صحبت می‌کردیم، عرض کردم که من در آن زمان ۶ تا جلسه داشتم، سن من هم در آن زمان کم بود.

ابنا: اهل تسنن هم شرکت می‌کردند؟

اهل تسنن نه، ولی ما با آن‌ها مرتبط می‌شدیم، مثلاً من به دیدار مسیحیان در کلیساها رفتم که با هم مباحثه و مناظره کردیم. به چندین کلیسای مختلف رفتم، خودم علاقه داشتم که بروم، با سنّی‌ها هم همین‌طور بود، ولی تبلیغ ما منحصر به  مناطق‌ شیعه بود.

امام موسی صدر هم در ایام تبلیغی شما در کشور لبنان حضور داشتند؟

آن زمان امام موسی صدر نبودند، یعنی ایشان مفقود شده بودند. من زمان ایشان را درک نکرده‌ام. ایشان در لبنان به عنوان «الامام المغیب» یاد می‌شدند.

ابنا: فرمودید برای مدتی به عنوان نماینده ولی فقیه در امور اهل سنت به استان سیستان و بلوچستان رفتید. رابطه ‌علما و بزرگان اهل سنت سیستان ‌و بلوچستان با حضرتعالی به عنوان نماینده ولی فقیه شیعی چگونه بود؟

رابطه‌ی ما صمیمی بود. یعنی اولاً اهل سنت خیلی به دیدن ما می‌آمدند. ما در مناسبت‌ها یک سالن بزرگی داشتیم که دسته دسته برای تبریک اعیاد و این‌ها می‌آمدند. بعد خود من در مساجد آن‌ها سخنرانی می‌کردم، از طلاب فاضل قم هم دعوت می‌کردیم. به تمام مساجد اهل سنت برای سخنرانی می‌رفتند، به سراوان و چابهار هم افرادی را اعزام می‌کردیم که مخصوص مسائل اهل سنت صحبت می‌کردند. خود آن مراسمی که می‌گرفتیم از آن‌ها هم دعوت می‌کردیم که سخنرانی کنند. در مراسم‌های شیعیان، راجع به امام زمان(عج)، امام صادق(ع) و ائمه‌ی دیگر از آن‌ها دعوت می‌کردیم و سخنرانی می‌کردند، ارتباط خوب بود.

ثانیاً این‌که کل مدارس اهل سنت زیر نظر ما بودند، هم مناهج درسی‌شان، هم مسائل دیگر آن‌ها زیر نظر ما بود. یک پولی که اوقاف برای اهل سنت می‌داد، به وسیله‌ی ما توزیع می‌شد. مسائل برنج و مرغ و تخم‌مرغ و این سهمیه‌هایی که بود از طریق دفتر ما توزیع می‌شد. لذا ارتباط خوب بود. ما همیشه سمینارهای منطقه‌ای و سمینارهای سراسری داشتیم. یک بار برای کل ائمه‌ی جمعه سمینار داشتیم. در هر منطقه‌ای هم در طول سال مرتباً سمینارهایی برای ائمه‌ی جمعه داشتیم. جوانان سنّی را به مشهد می‌بردیم و دوره‌های خیلی زیبایی برای نوجوانان داشتیم که خیلی دوره‌های مفیدی بود، حضور ۱۵۰۰-۱۶۰۰ نفر را به صورت دوره‌ای می‌بردیم، یعنی از ابتدای تابستان شروع می‌کردیم و تا انتهای تابستان می‌فرستادیم. من مکرر از علمای اهل سنت خدمت حضرت آقا بردم. یک‌دفعه من از بزرگان و علمای سنّی و شیعه دعوت کردم و دیداری خدمت حضرت آقا داشتیم. آقا خیلی لطف کردند، با همه روبوسی کردند، شوخی و گفت ‌وشنود داشتند، جلسه‌ی خیلی گرمی شد.

یکی از آقایان یکی از شهرستان‌ها بود که از ایشان دعوت کردم، ایشان سید محترمی بود و لکن ابتدای انقلاب ایشان نماینده‌ی آقای شریعتمداری بود و چون نماینده‌ی آقای شریعتمداری بود، بحث حزب خلق مسلمان را هم مطرح کرده بود و لذا ایشان در نظر انقلابیون سقوط کرده بود، ولی به لحاظ این‌که خانواده‌ی معروفی بودند، سید، فاضل و اخلاقی بودند، در مردم نفوذ خوبی داشت، من ایشان را هم جزو همین گروه دعوت کردم که خدمت آقا بیاید. بعد که به فرودگاه رفتیم دیدیم که ایشان نیامد. ما رفتیم و برگشتیم، با ایشان تماس گرفتم و گفتم: آقا، چرا نیامدید؟ خیلی جلسه‌ی خوبی بود. ایشان گفت: من از حضرت آقا اطمینان داشتم، ولی ترسیدم که جلوی دفتر بعضی به من اهانت کنند و به همین دلیل نیامدم. این گذشت و حضرت آقا به سیستان‌وبلوچستان آمدند و به زابل رفتیم. وقتی به زابل رفتیم، آقا بلافاصله فرستادند و آن سید بزرگوار آمد. آقا ایشان را در کنار خودشان نشاندند و خیلی نسبت به ایشان محبت کردند. در تمام دیدارهایی که در زابل داشتند، این آقا در کنار حضرت آقا بود. تمام مریدهای او مرید آقا شدند و به کلی آن مسئله شکست. هم ایشان محترم شد و عامه‌ی مردمی هم که از ایشان بریده بودند، وصل شدند و هم این‌که دوستان او طرفدار انقلاب شدند. یعنی این حسن اخلاق حضرت آقا و درایت و تدبیر باعث این مسئله شد.

گاهی یک آدمی عنود و خبیث است و نمی‌توان با او کار کرد، یک بار هم می‌بینید که آدمی ساده است و اتفاقاً به خطی افتاده که زاویه‌دار شده است. انسان نباید آن‌ها را طرد کند.

گفت‌وگوی ابنا با آیت‌الله سیدمجتبی حسینی؛ «یادی از پدر و قیام گوهرشاد» تا «خاطراتی از رهبر انقلاب، شهید سیدحسن نصرالله و آیت‌الله سیستانی»

ابنا: این گفته شما همان سخن رهبری است که فرمودند: جذب حداکثری و دفع حداقلی

بله. من می‌دانم بعضی از علمایی که احیاناً علیه نظام حرف می‌زدند و وضعیت آن‌ها از نظر مادی ضعیف بود، حضرت آقا مرتباً برای آن‌ها به صورت ماهانه مبلغی می‌فرستادند که به صورت محترمانه و در راحتی زندگی کنند.

ابنا: نظر و دیدگاه علمای اهل سنت سیستان و بلوچستان در برگزاری عزاداری‌ و مجالس حزن برای اهل بیت عصمت و طهارت چگونه بود؟ آیا در این مجالس شرکت می‌کردند؟ آیا ممانعت و یا اعتراضی نسبت به این مجالس نداشتند؟

در روضه‌های رسمی شرکت نمی‌کردند که مداحان می‌خوانند و سینه‌زنی می‌شود. در آن‌ها شرکت نمی‌کردند، مگر این‌که در خیابان برای تماشا بیایند. بعضی از آن‌ها، مثلاً یک سنّی بود که به شدت زنجیر می‌زد و پشت او خونی می‌شد و یا محکم سینه می‌زد. سنّی بود، ولی سنّی‌ها محب اهل بیت(ع) هستند، همه‌ی سنّی‌ها قبول دارند، مثلاً آقای مولوی عبدالرحمان سربازی در چابهار یک کتابی درباره‌ی امام حسین(ع) و فضیلت امام حسین(ع) و قضیه‌ی امام حسین(ع) نوشته بود و در انتها شیعیان را نصیحت کرده بود که؛ امام حسین(ع) شهید شده‌اند و مقام عالی دارند و گریه کردن برای میّت بیش از ۳ روز مکروه است و رد شده است. ولی آن‌ها علاقه‌مند هستند. این‌ها سنّی‌های حنفی دیوبندی هم هستند و دیوبندی‌ها تقریباً تند هستند، قبرها را درست نمی‌کنند و معمولاً زیارت را جایز نمی‌دانند، خصوصاً اگر حالت توسل باشد، توسل به غیرخدا را شرک می‌دانند. این‌طوری هستند ولی در عین حال من یک بار یک گروهی از علمای اهل سنت را به قم و مؤسسه‌ی آیت‌الله مصباح آوردم، در آنجا برای آن‌ها یک کنفرانسی گذاشتیم. فکر می‌کنم تولد امام صادق(ع) و یا نیمه‌ی شعبان بود، مناسبتی بود، همین آقای مولوی عبدالرحمان در حضور مولوی‌هایی که از آنجا آمده بودند و در حضور اساتید قم در مورد امام زمان سخنرانی کرد، آقای جعفری که رئیس دفتر تبلیغات آن زمان بود، به من گفت: من یقین دارم که او شیعه است. گفتم: نه تنها سنّی است، بلکه سنّی تندی هم هست. او گفت: اصلاً امام زمان(عج) جزو عقیده‌ی اهل سنت است. اصلاً در بخاری دارند که؛ «من أنکر المهدی(عج) فقد کفَر»؛ هر کسی مهدی(عج) را انکار کند، کافر است. این جزو مسلّمات آن‌هاست. ولی می‌گویند که متولد نشده، می‌گویند از اولاد امام حسن(ع) و امام حسین(ع) است، ولی متولد نشده است. اصل مهدویت(عج) امری متفق علیه بین مسلمانان است و یا حبّ اهل بیت(ع) چیزی است که همه قبول دارند. اصلاً سنّی‌های آنجا که به این نحو برنامه‌ها را ندارند، لکن مدارس و درس‌ها را روز عاشورا تعطیل می‌کردند و یک دور قرآن برای امام حسین(ع) می‌خواندند و لذا این‌طور نبود که با اهل بیت(ع) معاند باشند.

ابنا: حتی شهادت حضرت زهرا(س)؟

در شهادت حضرت زهرا(س) هم ما در مساجد سخنرانی می‌کردیم، ولی نه به گونه‌ای که گزنده باشد. یک سال قبل از این‌که مسئولیتی داشته باشم، حاج‌آقای ربانی بودند که من را دعوت کردند و سخنرانی کردم. بعد از آن یکی از خان‌ها - خان بزرگ عشیره - بلند شد و گفت: ما هم آن عُمری را لعنت می‌کنیم که به حضرت زهرا(س) اهانت کرده باشد، ولی حضرت عُمر اصلاً این کار را نکرده، حضرت عمر، حضرت زهرا(س) را دوست داشته، ابوبکر جهیزیه‌ی حضرت را تهیه کرده است. یعنی با این دید است و الّا تناقض می‌شود. آن‌ها آن چیزی که ما می‌گوییم و یا در بعضی جاها نوشته شده را قبول ندارند و می‌گویند که این‌ها درست نیست و ما نمی‌توانیم این‌ها را قبول کنیم. آن‌ها صحابه بودند، اهل کرامت بودند، نمی‌توانند دختر پیامبر(ص) را دوست نداشته باشند.

ابنا: در زمان حضور شما در استان سیستان وبلوچستان تدبیر جمهوری اسلامی ایران در رابطه با عدم حضور فرقه و تفکر وهابیت و سلفی‌گری چگونه بود؟ آیا برنامه وطرح‌هایی انجام شده بود؟

یک چیزی در ذهن مردم هست که بین وهابیت و سنّی خلط می‌کنند. وهابی خیلی خیلی کم است، وهابی‌ها که رسماً می‌گویند تقلید حرام است، تقلید از ابوحنیفه شرک است. وهابی‌ها می‌گویند تقلید حرام است، ولو عملاً از احمد حنبل تقلید می‌کنند و اکثر احکام‌شان متناسب با احمد حنبل است ولی آن‌ها در کارهایشان استناد به آیه‌ی قرآن و حدیث می‌کنند. لذا در آنجا هم مثلاً همین افراد جیش الصحابه، خیلی از این‌ها سنّی بودند و وهابی نبودند. وهابی‌ها جمع قلیلی هستند و لذا علیه وهابیت کتاب نوشتند. همین آقای عبدالرحمان سربازی یک کتاب مفصل علیه وهابی‌ها نوشت. وهابی‌ها ضد سنّی هستند. یک‌دفعه در مکه‌ی معظمه یک مسجدی در کنار بعثه بود و من برای نماز رفتم. بعد از نماز امام جماعت بلند شد و منبر رفت، می‌گفت: مسلمانان به چهار فرقه‌ی مشرک تقسیم شده‌اند: حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی. چون تقلید می‌کنند. لذا این‌طور نیست که آن‌ها وهابی باشند. البته دیوبندی‌ها مثلاً قبرسازی را جایز نمی‌دانند و می‌گویند که باید خاک باشد، توسل را حرام می‌دانند و جایز نمی‌دانند، برای ولادت رسول‌الله جشن گرفتن را جایز نمی‌دانند و می‌گویند وجه شرعی ندارد، ولی حب اهل بیت(ع) را دارند، ولی یکی از کارهایی که بقیه‌ی سنّی‌ها انجام می‌دهند مولد النبی(ص) است. مثلاً در گرگان و گنبد دو ماه مولد النبی(ص) می‌گیرند و در مولد النبی(ص) فقط مدح اهل‌بیت(ع) دارند، پیامبر اکرم(ص) را تحت عنوان ابا الزهرا(س)، جدّ الحسنین(ع) اسم می‌برند. عین همین در سوریه هم هست. در سوریه هم طبل‌هایی دارند و مرتب می‌زنند و در مساجد مختلف دو ماه مجالس می‌گیرند و فقط مدح اهل‌بیت(ع) دارند و از غیر اهل‌بیت(ع) نام نمی‌برند.

برای کسی که می‌خواهد عروسی کند، یک گروهی به نام «عراضة» دارند که این‌ها لباس‌های مخصوصی می‌پوشند و رقص سماع صوفی می‌کنند و چوب به دست می‌گیرند و مرتب درباره‌ی اهل‌بیت(ع) می‌خوانند. دعوت می‌کنند که جلوی عروسی برای مبارکی عروسی بخوانند که نام اهل‌بیت(ع) در عروسی‌ها برده شود.

کردهای خودمان هم در آن دو ماه جشن دارند و هم در حج در شب دوازدهم در خیمه‌های کردهای ایرانی، خودشان طبل و تنبک می‌آورند و شب دوازدهم یک جشن مفصلی در مدح اهل‌بیت(ع) می‌گیرند و می‌خوانند و تنبک می‌زنند. فقط در مورد اهل‌بیت(ع) می‌خوانند.

غرض این است که اهل‌بیت(ع) ما به الاتفاق است، نه ما به الافتراق. البته ما ائمه(ع) را به عنوان معصوم و در سطح پیامبر(ص) می‌دانیم که هیچ گناه و خطایی از آن‌ها سر نمی‌زند و اشتباه هم نمی‌کنند، ولی آن‌ها این عقیده را ندارند. می‌گویند که این‌ها امام بودند، شخصیتی بودند، فرزند رسول‌الله(ص) بودند، استاد ابوحنیفه و استاد ائمه‌ی ما بودند و لکن به آن معنا امامت را قبول ندارند. در بعضی از جاها که لج و لجبازی و فتنه‌ای بوده ممکن است بین شیعه و سنّی دشمنی ایجاد شده باشد.

در حقیقت حرف من این است که این نزاع‌ها، نزاع سیاسی است، نه نزاع مذهبی و الّا این‌ها از قبل هم بوده‌اند. این‌که می‌بینید وقتی انگلیس به جایی می‌رود و دعوا راه می‌اندازد، این نزاع سیاسی است. «المستقله» یک کانال تلویزیونی استعماریی بود که معمولاً یک آدم تند شیعه و یک تند سنّی را در مقابل هم قرار می‌داد که با هم مناظره کنند. این مناظره باعث می‌شود که مثل فوتبالیست‌ها که وقتی نشسته‌اند، آن کسی که طرفدار قرمز است بیشتر با آبی لج می‌شود و آن کسی که طرفدار آبی است بیشتر با قرمز لج می‌شود. این‌ها با این کار افتراق بین سنّی و شیعه ایجاد می‌کردند و سعی می‌کردند که هر کدام ضد دیگری شوند، به جای تقریب، تشدید دشمنی‌ها می‌شد.

ابنا: حضرتعالی سال‌ها در استان سیستان و بلوچستان حضور داشتید، مسائل عمرانی و فرهنگی و اجتماعی درآن زمان در استان به چه صورت بود؟ آیا فعالیت‌های اساسی هم در این زمینه‌ها انجام می‌شد؟ اساسا این ذهنیت برای عده‌ای وجود دارد به این عنوان که در استان سیستان و بلوچستان فعالیت‌های عمرانی و فرهنگی و اجتماعی ضعیف است و گاها به طور کلی عملکرد و فعالیتی وجود ندارد، این تا چه اندازه صحت دارد؟

البته بنده حدود هفت سال آنجا بودم و کارهای زیادی انجام شده بود و همچنان در مسیر توسعه حرکت می‌کرد. اگر ما سیستان ‌و بلوچستان فعلی را با قبل از انقلاب مقایسه کنیم، خیلی متفاوت شده و انصافاً رسیدگی شده، شهرسازی‌هایش خوب شده، جاده‌ها خوب شده، آسفالت شده است. در زمان طاغوت اصلاً آسفالت نبود، در زمان طاغوت اصلاً به سنّی‌ها اعتنا نمی‌کردند. شاه خیلی بی‌اعتنایی می‌کرد و لذا تمام سنّی‌ها در خارج درس می‌خواندند. هر کسی قبل از انقلاب مولوی شده در پاکستان مولوی شده است. بعد هم فکر اجنبی را داشتند. در برخی از نقاط بلوچستان اگر کسی به تهران می‌رفت، می‌گفتند که او به ایران رفته است. کأنه آنجا ایران نبود، ولی بعد از انقلاب به آن‌ها توجه شد، آب و برق و اخیراً گاز و امکانات فراوان و رسیدگی‌هایی شده است و لذا قابل مقایسه نیست. ولی در عین حال به دلیل این‌که آنجا متوسط فاصله‌ی بین آبادی‌ها ۵۰ کیلومتر است، هزینه‌ی عمران و آبادی زیاد است، شاید از این جهت از خیلی از استان‌ها عقب‌تر باشند.

ابنا: در آن زمان مشارکت اهل سنت در مسائل کلان کشور چگونه بود؟ حضورشان در مناصب گوناگون نظام جمهوری اسلامی به چه صورت بود؟

در آنجا سنی‌ها هم مسئولیت‌های مختلف را داشتند. و ارتباط پیروان دو مذهب صمیمی‌ست مثلاً یک نفر بود که به عنوان شهردار نصب شد، جلسه افتتاحیه کارش را جلسه‌ی قرائت زیارت عاشورا قرار داد. برای مبارکی شهرداری‌اش زیارت عاشورا گذاشت. عامه سنّی‌ها در آنجا با شیعه مشکلی ندارند.

من کاندیدای خبرگان دوره‌ی سوم شدم، البته تصمیم نداشتم که بشوم ولی دوستان اصرار کردند که حتماً ثبت‌نام کنم. من شب آخر که فردای آن روز پنج‌شنبه بود و ثبت‌نام تمام می‌شد استخاره کردم، اگر کاندیدا شوم خیلی خوب و اگر نشوم خیلی بد بود. لذا تصمیم گرفتم که ثبت نام کنم  من اتفاقاً نگاه کردم و دیدم که من در آنجا شناسنامه ندارم، شناسنامه‌ی من در قم بود و روز آخر ثبت نام بود و فرصتی برای دستیابی به شناسنامه نبود. با سازمان حج تهران تماس گرفتم و گفتم: از پرونده‌ی حج من آن فتوکپی را بردارید و یک نسخه برای ما بفرستید که من آن‌طوری ثبت‌نام کردم. ولی رأی بنده در آنجا 42 هزار بیش از رأی آقای مولوی اسحاق مدنی بود و حال اینکه ایشان  اهل آن منطقه بود و مولوی بود و قبلاً هم مشاور رئیس جمهور بود، سمت‌های مختلفی داشت، ولی رأی بنده از ایشان 42 هزار رای بیشتر شد.

هیچ تبلیغی هم نکردم، به کسی هم چیزی ندادم. افراد دسته دسته می‌آمدند و بیعت می‌کردند. به آن‌ها می‌گفتیم که کارهای خبرگان هیچ کار مادی نیست و لذا از من توقع نداشته باشید که برای شما کاری کنم. اگر می‌خواهید رأی دهید خالصاً لوجه الله رأی دهید. این‌طوری می‌گفتم. بعد هم اصلاً نرفتم از ستادهائی که مردم زده بودند خبری بگیرم، هیچ جایی نرفتم ولی ۲۰ تا ستاد بزرگ در زاهدان برای من زدند. در تمام شهرها خودشان با هزینه‌ی خودشان خرج کردند، بدون این‌که من یک ریال بدهم. یک شماره حساب داده بودیم، کلی پول به آن ریختند. بلوچ‌ها بعضی جاها کباب بلوچی می‌دادند. خبرهایش به من رسید. یک روز در روزهای تبلیغی یک کسی گفت: حداقل شما بروید و یک تشکری بکنید. من سوار یک پیکان شدم و جلوی همان ستادهائی که بود می‌رفتم و می‌گفتم: دست شما درد نکند، خدا خیرتان دهد. در این حد بود. در عین حال من را می‌شناختند، به لحاظ این‌که در آن سمینارها و دیدارها دیده بودند، من در همه جا دیدار داشتم. جاهایی که می‌رفتیم خیلی استقبال می‌کردند. جمعیت می‌آمد و استقبال می‌کرد. غذاهای رنگین عجیب و غریبی می‌دادند. اولین سفری که من خواستم از زاهدان بروم، به فرماندار و استاندار گفتم: هیچ تشریفاتی برای من قائل نشوید، هر جایی که می‌رویم غذای ساده و بدون تشریفاتی باشد. بعد که رفتیم اولین جا - اسم آن را فراموش کردم - قبل از خاش بود، دیدم روی میز انواع و اقسام صبحانه مثل کره و پنیر و حلوا ارده و این‌ها هست و بعد ران گوسفند آوردند. فرماندار آنجا را صدا کردم و گفتم: چرا این کار را کردید؟ گفت: اصلاً به ما ربطی ندارد، همه‌ی این‌ها را خود بلوچ‌ها درست کرده‌اند. شما اصلاً میهمان ما نیستید، نمی‌توانیم چیزی به آن‌ها بگوییم. به هر جایی که می‌رفتیم این‌طور استقبال می‌کردند. همین آقای مولوی عبدالرحمان در چابهار استقبال عظیمی می‌کرد، احترام می‌کردند.

ابنا: حضرتعالی سال ۱۳۸۲ شمسی به سوریه تشریف بردید، چه شد که به آنجا رفتید؟ آیا سابقه‌ حضور یا فعالیتی در رابطه با کشور سوریه داشتید؟

سابقه‌ای نداشتم، الّا این‌که حضور من  در سیستان ‌و بلوچستان طولانی شده بود و کار هم بسیار سنگین بود. از مقام معظم رهبری مدظله تقاضا کردم که اجازه دهند به قم برگردم، ایشان مُصر بودند که به کارم ادامه دهم، ولی بالاخره لطف فرموده و اجازه دادند، ولی مقرر شد تا جایگزین در استان تعیین نشده به کارم ادامه دهم.

وقتی از آنجا برگشتم دیدم برخی از مسؤولین به من تبریک سوریه را می‌گویند، و برخی به شوخی می‌گفتند ما را هم به سوریه دعوت کنید و من خبری نداشتم. بدون این‌که من خبری داشته باشم که چنین آشی برای من پخته شده، بعد به من گفتند که نظر حضرت آقا این است که شما به سوریه بروید.

قبل از من حاج آقای طباطبایی، امام جمعه‌ی محترم اصفهان ۵ سال در آنجا بودند، ایشان رفته بودند و دیگر یک سال کسی نبود. آقا شیخ علی انصاری، برادر آقا شیخ حسین انصاری سرپرستی آنجا را بعهده گرفته بود.

وقتی مسؤلیت نمایندگی را در سوریه به عهده گرفتم، آنجا هم با سنّی‌ها ارتباط گرفتیم. اولین کاری که من کردم این بود که در آنجا یک سمیناری تحت عنوان «الملتقی العلمائی»  برگزار کردیم. آقایانی که در آنجا بودند، رایزنی فرهنگی و این‌ها گفتند که شما این سمیناری که می‌گیرید، آقایان سنّی‌ها شرکت نمی‌کنند و سبک می‌شود. گفتم: توکل به خدا، انجام می‌دهیم. همان سمینار اولی که گرفتیم، ۸۰ نفر از بزرگان علمای سوریه شرکت کردند، مفتی‌ها شرکت کردند، وزیر شرکت کرد، خیلی استقبال شد، یک استقبال جالبی شد و تا وقتی سوریه بودم هر ساله «ملتقی العلمائی» را برپا می‌کردیم.

گفت‌وگوی ابنا با آیت‌الله سیدمجتبی حسینی؛ «یادی از پدر و قیام گوهرشاد» تا «خاطراتی از رهبر انقلاب، شهید سیدحسن نصرالله و آیت‌الله سیستانی»

ابنا: تعاملات علمای اهل سنت و شیعه سوریه با یکدیگر و همچنین با حضرتعالی به عنوان نماینده ولی فقیه در کشور سوریه به چه صورت بود؟

خیلی خوب بود.

ابنا: رابطه حکومت سوریه در آن زمان  با شما چطور بود؟

تعامل‌شان با ما بسیار خوب بود، و مزاحمتی برای ما نداشتند، راه کار کردن برای ما باز بود، بشار اسد هم آدم اخلاقی بود. لذا ما در سراسر سوریه مراسم می‌گذاشتیم، سفر می‌کردیم، سخنرانی می‌کردیم، کار ما فقط در دمشق محصور نبود، به جاهای دیگر هم می‌رفتیم.

ابنا: آن زمان حضرتعالی با حزب‌الله لبنان هم در ارتباط بودید؟

بله، مرتبط در ارتباط بودیم.

ابنا: رابطه‌ شما با شهید سیدحسن نصرالله دبیرکل فقید حزب‌الله چگونه بود؟

با سیدحسن نصرالله جلسات طولانی و مکرری داشتیم.

ابنا: اگر خاطره‌ای از ایشان در ذهن دارید برای ما بیان بفرمایید

قبل از این‌که جریانات سوریه (داعش و..) پیش بیاید، ایشان می‌گفت که من از سوریه هیچ خبری ندارم، ولی بعد کاملاً به میدان آمدند. ایشان آدم بسیار خودمانی، بی‌تکبر و جدی بودند و لذا اظهار لطف و محبت زیادی داشت. آن ابتدا ایشان به راحتی به سوریه می‌آمد و برمی‌گشت، چون مخفی نبود، می‌رفت و می‌آمد. هم در سوریه در مناسبات مختلف دیده بودم و هم در لبنان چندین بار به دیدن ایشان رفته بودم و بعد هم که مشکل شد، باز من به دیدن ایشان می‌رفتم که به شکل خاصی بود که به صورت مرحله‌ای خدمت ایشان می‌رسیدم.

از ویژگی‌های آقای سیدحسن این بود که در کارش خیلی صریح بود، اهل مجامله و اهل محافظه‌کاری نبود. در لبنان یک زمانی در بین مردم شایعه کرده بودند که حزب‌الله نوکر و خادم ایران است. از این حرف‌ها پخش کرده بودند. ایشان از لبنان به تهران آمد و خدمت حضرت آقا رفت. دست حضرت آقا را بوسید و گفت: عکس بگیرید. در حالی که ایشان خم شده و دست آقا را می‌بوسید عکس گرفتند. بعد تقویم‌های دیواری بزرگ رنگی چاپ کردند و در تمام لبنان پخش کردند و بعد هم سخنرانی کرد و گفت: «إن بعض الناس یقولون أن حزب الله حزب ولایة الفقیه و یزعمون أنهم یهینونا، أبدا، أنا أفتخر اعتزبأن أکون عنصرا فی حزب ولایة الفقیه، الفقیه العادل، الفقیه العالم... و یک سلسه از مزیت‌های ایشان بیان کرد و مفصل سخنرانی کرد و دهان همه را بست. یعنی گفت: شما می‌خواهید ما را ذم کنید؟ ما این را فخر خودمان می‌دانیم که تابع ایران باشیم و با ایران همکاری کنیم. مسئله این‌طوری بود. در یک مورد دیگری ایشان رسماً سخنرانی کرد و گفت: «أقول علی السطح» (یعنی بر پشت بام می‌گویم)، کنایه از آشکاری سخن و بی‌پروائی از پخش، آن  که هر چه ما داریم از ایران است، پول‌مان از ایران است، سلاح‌مان از ایران است، غذایمان از ایران است، اگر برای ایران خیر باشد برای ما هم خوب است و اگر برای ایران بد باشد... . رسماً می‌گفت که دیگر کسی نگوید شما نوکر ایران هستید. به این موضوع افتخار می‌کردند و این زرنگی خوبی بود.

علی ای حال این صراحت باعث می‌شد که واقعاً دشمن و آن کسی که می‌خواهند ایجاد فتنه کنند، به کلی سلاح‌شان بی‌اثر شود و از دستش بیافتد.

ابنا: در آن دوره‌ای که شما وارد کشور سوریه شدید و کار را شروع کردید، وضعیت شیعیان سوریه چگونه بود؟

آن زمان امن بود.

ابنا: وضعیت فرهنگی و اجتماعی شیعیان آن را عرض می‌کنم

اطلاعات عامه‌ی مردم کم بود، خیلی ضعیف بودند، ولی در بین آن‌ها افراد فهمیده هم زیاد بود. ما هم مبلّغ در سرتاسر سوریه داشتیم و هر ماه یک جلسه‌ای با کل مبلغان داشتیم، یعنی همایش مبلغان داشتیم. برای آن‌ها کتاب می‌فرستادیم، دوره‌های آموزشی می‌گذاشتیم، دوره‌های روش‌های جدید می‌گذاشتیم و مرتبط بودیم.

ابنا: نقش حکومت سوریه و مردم سوریه در بازسازی حرم اهل بیت عصمت و طهارت از جمله حرم حضرت زینب(س) و یا حرم حضرت رقیه(س) به چه صورت بود؟ آیا خود مردم سوریه هم به زیارت آن حضرات می‌آمدند؟

به زیارت حضرت زینب(س) که خیلی می‌آمدند، ولی به زیارت حضرت رقیه(س) خیلی کم می‌رفتند، چون قبر حضرت رقیه(س) چیزی نبود و فقط یک اتاق بود. نمی‌دانم رفته بودید یا نه. در قدیم یک اتاقی بود که شاید دو/ سوم اینجا بود، فقط یک اتاق بود و چیز دیگری نبود. بعد ایران تشکیلات درست کرد و مفصل کرد و حرم درست کرد، ولی حضرت زینب(س) برای آن‌ها شخصیت شناخته شده‌ای جهانی بودند.

ابنا: در بازسازی آنجا هم نقشی داشتند؟

بازسازی آنجا بانی داشت و بانی گفته بود که فقط من باید خرج کنم.

ابنا: ایرانی بودند؟

بله، ایرانی بودند. بعد آقای فهری می‌گفت که به من گفتند بانی مایل است خودش به تنهائی خرج کند ایشان گفته بود: این چه حرفی است؟ اگر کسی دیگر هم خواست مشارکت کند، حق نداری جلوگیری کنی، حضرت رقیه(س) که فقط مال تو نیست. اگر کسی دیگر هم چیزی می‌داد استفاده می‌کردند ولی فکر نمی‌کنم سوری‌ها قدر معتنابهی کمک کرده باشند.

ابنا: ظاهرا مرحوم آیت‌الله فهری و مرحوم آیت‌الله واحدی هم زمان نماینده ولی فقیه در کشور سوریه بودند؟

آقای فهری نماینده‌ی امام بودند، بعد هم نماینده‌ی حضرت آقا بودند. ولی زمانی که ما رفتیم یا آقای طباطبایی رفتند، ایشان جز نماز هیچ کار دیگری نمی‌کردند.

ابنا: مرحوم آیت‌الله واحدی چطور؟

مرحوم آقای واحدی برای خودش حسینیه داشت. ایشان نماینده‌ی آقا نبود. خودش کسی بود که از قدیم به آنجا رفته بود و جا افتاده بود و حسینیه‌ای درست کرده بود و آدم اخلاقی و بامحبتی بود.

ابنا: حضرتعالی سال ۱۳۹۴ شمسی به عراق تشریف بردید. چطور شد که به این کشور رفتید؟

آقای آصفی که قبلاً نماینده‌ی حضرت آقا بودند، از دنیا رفتند و حدود ۵۰ روز هم از فوت ایشان گذشت، بعد آقا امر کردند که من به عراق بروم، به خاطر اهمیت عراق و لزوم این‌که آنجا محفوظ بماند.

ابنا: رابطه‌ی مردم و علمای عراق، اعم از اهل تسنن و شیعیان با جمهوری اسلامی و جنابعالی چگونه است؟

رابطه‌ی من با همه رابطه‌ی خوبی است، از ابتدا با همه با گرمی و با محبت برخورد کردم ‌ولی محافظه‌کار هم نیستم، در کارهایم صریح هستم، مواضع سیاسی، مواضع انقلابی را در سخنرانی‌هایم مطرح می‌کنم ولی در عین حال این نیست که با دیگران معارضه‌ای داشته باشم، از همه هم تجلیل می‌کنم. آقا هم وقتی خواستم بروم امر فرمودند و گفتند که شما باید نسبت به مراجع مخصوصاً آیت‌الله سیستانی خیلی رعایت کنید. بنده به منزل هر یک از مراجع می‌روم با گرمی واحترام زیاد مواجه می‌شوم هر جایی که من به منزل مراجع می‌رفتم و برای من در کنار شخص مرجع جای باز می‌کنند.

ابنا: با تمام مراجع عراق در ارتباط هستید؟

مراجعی که مرجع هستند، آقای سیستانی، آیت‌الله فیاض، آقای حکیم، آیت‌الله آقا شیخ بشیر نجفی.

ابنا: نظر این مراجع معظم در رابطه با جمهوری اسلامی چگونه است؟

نظرشان مثبت است، ولی دیدگاه‌هایشان ممکن است در بعضی امور متفاوت باشد.

ابنا: آیا نظر یا پیشنهادهایی هم به حضرتعالی بیان می‌کنند که به مقام معظم رهبری انتقال دهید؟

پیشنهاد خاصی نبوده است.

ابنا: رابطه‌ی آیت‌الله العظمی سیستانی با مقام معظم رهبری و نظام جمهوری اسلامی چگونه است؟

اولاً آقا به شدت سفارش ایشان را کردند، ثانیاً من وقتی خدمت ایشان رسیدم، بعد از معارفه، من به ایشان گفتم که ما نیاز به ارشادات حضرتعالی داریم، کمک کنید. فرمودند: هر چه آقا می‌گویند همان کار را کنید. آقای سیستانی این‌طور گفتند. یک بار دیگر من در جلسه‌ای بعد از اربعین در خدمت ایشان بودم، یک مقداری برای ایشان صحبت کردم و وضعیت اربعین را تشریح کردم و بعد برای ایشان دعا کردم که خداوند ایشان را مستدام بدارد. ایشان گفتند: برای آقا دعا کنید که الان تشیع و اسلام به ایشان بستگی دارد.

ابنا: آیت‌الله العظمی سیستانی با مرحوم والدتان هم آشنایی داشتند؟

بله.

نقش مجمع جهانی اهل بیت(ع) در عراق چگونه است؟

بالأخره ما در سراسر عراق مبلغانی داریم که تحت پوشش مجمع جهانی اهل بیت(ع) هستند که امام جماعت و امام جمعه هستند و مؤسساتی دارند، در این حد هست. ما وقتی می‌گوییم مجمع اهل بیت(ع)، مجمع روحانیون نیست، بلکه مجمع عامه‌ی مردم است. پیشنهاد من این بود که ما در هر استانی یک شورا از افراد نیکوکار درست کنیم و هر کسی که می‌خواهد منتسب به مجمع اهل بیت(ع) شود، به او کارت مخصوص انتساب به مجمع را بدهیم  و از هر یک از منسبین ماهانه اقلا پنج هزار دینار سهم المشارکه بدهد. این مبلغ برای افراد چیزی نیست ولی اگر عدد منتسبین به پانصد نفر برسد درآمد مجمع پنج میلیون خواهد شد که بسیاری از فعالیت‌ها را میتوان پوشش بدهد که هم درآمد داشته باشد و هم وقتی مردم پول بدهند، خودشان را خودی می‌دانند. کسی که پول نمی‌دهد خودش را میهمان می‌داند، ولی کسی که پول می‌دهد، خودش را صاحب کار می‌داند. ما کاری کنیم که عامه‌ی مردم در مراسم و امور اهل بیت(ع) خودشان را صاحب‌خانه ببینند. الان که این‌قدر کار مواکب گرفته است، چون مردم خرج می‌کنند. اگر خیّری بود و این همه موکب می‌زد، مردم اصلاً اعتنا نمی‌کردند، مسجد و حسینیه باید به وسیله‌ی مردم اداره شود، کار مجمع اهل بیت(ع) هم با اهل هر منطقه است. و کار روحانیون این است که ساماندهی کنند، برنامه بدهند، طرح بدهند ولی در پیاده کردن، مردم را به صورت جدی به بازی بگیرد، یعنی به کار بگیرد که خود مردم باشند. الان به این نحوه نیست.

ابنا: جنابعالی در این مدتی که نماینده‌ی مجمع جهانی اهل بیت(ع) در کشور عراق هستید آیا اطلاع از خدماتی که از جانب این مجمع برای شیعیان این کشور صورت می‌گیرد دارید؟

البته مجمع مقداری حق دارد چون بودجه‌ی مجمع بودجه‌ی کمی است و بودجه‌ی مجمع طوری نیست که در همه جا فعال باشد. بودجه‌ی مبلغان بر عهده‌ی ما است، یعنی دفتر آقا پولش را می‌دهند نه مجمع. مجمع تنها در حد خود تشکیلات و کارمندانش است ولی مبلغان در حقیقت از طریق ما حق التبلیغ‌شان را می‌گیرند.

ابنا: آیا مردم عراق مانند مردم ایران ستاد بازسازی برای عتبات عالیات دارند؟ به طورکلی مشارکت آن‌ها در بازسازی عتبات عالیات به چه صورت است؟

من خیلی اطلاع ندارم ولی قبلاً بیشترین چیزی که می‌آمد از ایران بود، در اواخر مثل این‌که باب مشارکت دیگران را هم باز کردند، ولی نمی‌دانم عراقی‌ها چقدر می‌دهند. من فکر می‌کنم عراقی‌ها به هر چه عادت کنند آن کار را انجام می‌دهند. عراقی‌ها خیلی عادت به غذا دادن و پذیرایی دارند و دست‌شان برای این چیزها خیلی باز است، ولی باید به گونه‌ای شود که احساس کنند هزینه در کارهای فرهنگی و تبلیغی کمتر از غذا دادن نیست، به گونه ای شود که از مبلغان استقبال کنند و در خانه خود پذیرائی نمایند. فکر نمی‌کنند که شاید ثواب این بیشتر از غذا دادن به زائر است، آن هم زمانی که شاید غذای زائر بیشتر از نیاز هم هست.

ابنا: به عنوان سؤال آخر اگر بخواهید به طور خلاصه وظایف نماینده‌ی ولیّ فقیه در کشورهای مختلف را بفرمایید این  وظایف را در چه مطالبی خلاصه می کنید؟

شرح وظایف نوشته شده است. یکی تقویت اسلام، تقویت دین، تقویت تشیع و مذهب اهل بیت(ع) است و ثانیاً رشد فکری و علمی به افراد جامعه، الفت و انس و وحدت ایجاد کردن در بین مردم، ترویج اندیشه‌های امام و مقام معظم رهبری و اقناع مردم و تبیین این قضیه. یعنی خلاصه ما برنامه‌های مفصلی داریم و نوشته شده ولی چکیده‌ی آن‌ها تقویت اسلام و مذهب و رشد فکری و بصیرت‌بخشی است.

ابنا: اگر توصیه‌ای نسبت به مجموعه خبرگزاری ابنا دارید استفاده می‌کنیم

خبرگزاری باید متعهد باشد. اخبار و کار تبلیغی گاهی متعهد بر باطل است و گاهی هم متعهد بر حق است و گاهی هم غیرمتعهد است. در خبرگزاری غیرمتعهد هر چه که مردم خوش‌شان بیاید می‌زنند، هر چیزی که بیشتر بگیرد، متعهد بر باطل هم که ظلم است و اصلاً خلاف است. پس باید تعهد به حق داشت و هدف‌دار بود. در این هدف‌دار بودن هم باید بر اساس حکمتی انجام گیرد «ادْعُ إِلی‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (النحل: ۱۲۵)، حکیمانه عمل کردن، یعنی اخبار را صحیح رساندن باشد، ولی نه هر خبری، یک خبری که ضرر دارد، ایجاد نگرانی می‌کند، چرا باید این خبر را پخش کنیم؟ اگر جایی ضرورت دارد و نمی‌دانیم که بگوییم یا نگوییم، دیگران هم این خبر را می‌گویند، یک چیز دیگری که مسکّن باشد و یا محلل باشد در آن داشته باشیم. یعنی باید برای کارمان هدف داشته باشیم و بحمدالله مجمع جهانی اهل بیت(ع) هدف دارد. اصلاً عنوان مجمع جهانی اهل بیت(ع) به معنای ترویج اندیشه‌ی اهل بیت(ع) است و اندیشه‌ی اهل بیت(ع) هم اندیشه‌ی زنده است. به تعبیر قرآن که می‌فرماید: «اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ‏» (الانفال: ۲۴). اسلام زنده، نه اسلام متخلف و اسلام خشک که خاصیت آن فقط در سطح فردی باشد.

ابنا: بسیار ممنونیم از فرصتی که در اختیار خبرگزاری گذاشتید.

خواهش می‌کنم، مؤید باشید ان‌شاءالله.

.......................

پایان پیام

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha